تبليغاتX
شمع وجود
میگفت اگه یه روزی بهت بگن تشیع و ولایتت رو

و امامت تک تک امامانتو با ایات قران ثابت کن چی داری بگی؟؟؟

سکوت میکردم...!

و امروز به ۵۵ مائده فکر میکردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 16:39  توسط او  | 

دوست روز های پر اضطراب و سخت من!

این روزها برای من هم از ان روزهایی ست که دلم یک سیلی محکم میخواهد .

از ان سیلی های محکمی که هربار چندین ساعت بهم میزد

و میگفت:داری به کجا میری؟؟؟

به کجا؟؟

بیراهست!سراب!

میفهمی؟؟

سراب!

بهای معصومیت و پاکی تو رو تنها اون میتونه پرداخت کنه!و تو بازار دنیا چه اندک به حراج گذاشتی!

به اندازه یه لبخند تمسخرامیز! به اندازه غیبتی که دلت رو خنک کنه تا دیگه عقده حقارت خودتو نبینی!به اندازه دروغی که کارت رو راه بندازه یا اعتبار تو حفظ کنه!به اندازه خودخواهی هایی که تو رو اینقدر مشغول خودت وکارهات کرده که دل دیگران ازت رنجیده و تو از مسلمانی تنها مسئولیت درقبال خودت رو اونم به اشتباه فهمیدی!به اندازه یه مهمونی وعروسی که تو خودت و ثروتت رو به رخ همه بکشی و اسمش رو بذاری شانت!به اندازه ی.......به همین راحتی هرروز خودت رو میفروشی!

ومن!

در جواب اون سیلی های محکم تنها از شدت درد مبهوت میشدم به چشمانش زل میزدم و اشک میریختم...

از این همه بی نصیبی....

من!

دلم از اون سیلی های محکمی میخواد که با هر ضربه اش تمام وجودم رو ویران میکرد و هیچی ازم باقی نمی گذاشت

 جزدستهای خالی!جزنفس هایی که به سختی بالا می اومد...

و جز امید.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:29  توسط او  | 

عزیز من!

تو مرا می بینی.

 مرا با قلبی که دوستی دنیا گرفتارش کرده و محبت تو بی قرار و ترسان!

خدای من!

هیچ کس را نمی یابم  تا اینکه اضطراب جمله بالا و هولناکی زندگی چنین انسانی را در یابد.

سالهاست که از تو تقاضای وسعت کردم برای دلم تا دوستی دنیا بهایش برایم از دست دادن بودنت در قلبم نباشه!

خدایا تو می دونی که من...!

و تو فقر وجود انسانی را که حتی چشم بر هم زدن زیر سایه غیر تو را نیز هولناک می بیند می دانی!

پس کو اقای من؟؟؟پس کو امام حاضرم؟؟؟

اقای من !

این درماندگی رو پیش کدوم دوست  ببرم در حالیکه همه قاصرند و نیازمند!

اقای من!

ببین وجودی رو که لحظه ای شک به حضور چون تویی ندارد اما این بی نصیبی تنها حاصل خودمه!

ببین جوانی رو که سالهاست تجربه پیری درونش رو چه سنگین کرده!

برم سراغ کی؟؟برم کجا؟؟از کدوم بگم؟؟

نگاه کن مولایم به ادمی که بین این همه حکم های سختی که دادگاه درونش هر لحظه برایش صادر می کنه هنوز زنده مونده اما پس کجاست

         زندگی اش؟؟؟؟

ای کاش طاقت داشتم اقا و می تونستم صفحه ها نامت رو نجوا کنم!

م ح م د   م ح م د    م ح م د   م ح م د   م ح م د   م ح م د   م ح م د   م ح م د   م ح م د م ح م د ..

هیچ نمی فهمم و باز جهل و بی نصیبی من!پس کو عنایتت؟؟

به زودی خواهم رفت!

مطمئنم!

به زودی جهاد خواهم کرد.به زودی دنیا و دوست داشتنی هایش را در مبارزه ای دیگر به اهالی اش خواهم سپرد..و خواهم رفت!

یدالله فوق ایدیهم..پس کجاست دست تو؟؟

چرا سرم اروم نمیگیره؟؟؟!

.

.

.

.

.

.

التماست می کنم خدا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:5  توسط او  | 

می گفت:استاد ما هر سال دهه ی محرم که ما رو میدید ما رو لعن می کرد و می گفت:لعنت برشما که از یزید هم خوی یزدی تری دارید!لعنت بر شما که هرروزحسین (ع) رومی کشید!!(کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.)

برای اولین بار بود که بغض گلوش رو اینطور میفشرد و کلمات به سختی بیرون می اومد..

می گفت: هر سال با دست راست روی قلبمون می زنیم تا بلکه یه بار هم که شده با نام حسین و به مدد او این در قلب هامون باز باشه...

 اما من متعجبم که بعد از سالها چرا هنوز خبری نیست؟؟!!

 اقای من!حرف من اینه مگر نه اینکه شماچراغ هدایتید و کشتی نجات!اقا من راهم تاریک شده!

می ترسم می ترسم!

ببین حاصل عمل من شده یک راه بی چراغ!

پس کوچراغ هدایتم؟

ببین من دارم در دریای غفلت هام غرق میشم! کجاست کشتی نجاتم؟

هر سال تمنای معرفت دارم!معرفتی که محبت تو را برایم به ارمغان بیاورد.

هر سال تمام رذیله های وجودم رو برات می یارم و برای شفایافتنم سینه میزنم!

یادته؟

امسال!پارسال!سال قبلترش...

هی میگفتم اقا این سینه زدنم برای نمازهای بی حضورم!این یکی برای قضاوت هام!این یکی برای گناه هایی  که اصلا  نمی بینمشون و کارهایی که گناه حسابشون نمی کنم!

اقا این یکی رو که محکمتر میزنم برای خواب غفلتم !محکمتر می زنم  تا بلکه مدد تو بیدار شم!برای این همه جهلم تا یه کمی ازش کم بشه!

از اول مجلس شروع میکردم تا اخر اینقدر رذیله داشتم که حتی به خواسته های دنیایی ام هم نمی رسیدم!

.

.

.

چند صفحه از نوشتم مونده اما بگذریم!

مولایم ما منتظر عنایت تو هستیم!تنها به خاطر...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:22  توسط او  | 

عزيزم!

روزی خواهم نوشت و خواهم گفت: 

از هنرمندی ات در شنیدن و تنها شنیدن!

شنیدنی که چشمانت گواهی می دهند ذهني را که  خالی ست از هر گونه قضاوت!

 سرشار از خلوص اعتماد و اعتماد.

حضور و تنها حضور.

برای بهانه های کودکانه ام هم گوش بودی بهانه هایی که هم تو می دانستی و هم من که ...

ادب می کردی و تنها می شنیدی و من باسکوت و همراهی تو بزرگ شدنم رو بارها و بارها دیدم...

برای دردهای اصیل وجودم هم مرهم بودی.برای انچه مي جوشيد گاه وبي گاه...

و امروز من نگفتم از انچه ماه ها بر من گذشت ...اما باور مي كني تو حتي به اندازه انها هم همراهم شدي!

با خودم مي گفتم اگر مي دانستي احساس... براي چه بود و با من چه  كرد چه مي كردي؟

شايد تمام اون كارهايي كه اين مدت من كردم و نكردم و تو بعد از ماه ها پاسخ معماهايت رو گرفتي...اما ماه ها گذشت و ادب بي نظيرت حتي اجازه سوال هم بهت نداده بود!

نمي دانم!

ديگر نمي دانم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:13  توسط او  | 

تا انجا که نای نالیدن داری و توان

                               ولادتی نیست 

            راه انجا اغاز می شود که تو به پایان رسی.

                                               (عین .صاد)

          

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:14  توسط او  | 

انگاه جوانی گفت با ما از دوستی سخن بگو.

و او در پاسخ گفت:

                        دوست نیاز های براورده توست .

کشت زاری ست که در ان با مهر تخم می کاری و با سپاس از ان حاصل بر می داری .

                          سفره نان تو و اتش اجاق توست.

زیرا که گرسنه به سراغ او می روی

                        و نزد او ارام و صفا می جویی.

هنگامی که خیال خود را با تو در میان می گذارد از اندیشیدن ((نه))در خیال خود مترس

واز اوردن ((اری))بر زبان خود دریغ مکن.

و هنگامی که او خاموش است

                          دل تو همچنان به دل او گوش میدهد

زیرا که در عالم دوستی همه اندیشه ها و خواهش ها و انتظارها بی سخن به دنیا می ایند

                           و بی افرینی نصیب دوست می گردند.

هنگامی که از دوست خود جدا می شوی غمگین مشو

  زیرا ان چیزی که تو در او از هر چیزی دوست تر می داری بسا که

درغیبت او روشن تر باشد چنان که کوه نورد از میان دشت کوه را روشن تر می بیند.

و زنهار که در دوستی غرضی نباشد

                                   مگر ژرفا دادن به روح.

زیرا

مهری که جویای چیزی به جز باز نمودن راز درون خود باشد مهر نیست دامی گسترده که چیزی جز بیهودگی در ان نمی افتد.

ان چگونه دوستی ست که برای گذران وقت به سراغش می روی؟

                                   به سراغ دوست مرو جز برای خوش کردن وقت.

زیرا که کار او این ست که نیاز تو را بر اورد نه ان که خالی درون تو را پر کند.

و شیرینی دوستی را با خنده شیرین تر کن و با بهره کردن خوشی ها.

زیرا

در شبنم چیزهای خرد است که بامداد خود را می جوید و از ان تر و تازه می گردد.

                 (جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 10:40  توسط او  | 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

باران گرفت.

مادرم گفت: چه بارانی می اید؟

پدرم گفت:بهار است.

و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر ان پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

لباسهای ی ما خاکی بود.او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید.

لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان می دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

اسمان حیات ما پر از عادت  و دود بود.

پیامبرکنارشان زد.

خورشید را نشانمان داد و تکه ای از ان را توی دست هایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما ردشد.

و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار اوازی را که در

گلویشان جا مانده بود.به ما بخشیدند.

و

ما به یاد اوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید .پیامبر کلیدی برایمان اورد.

اما

نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم:امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت:کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خا نه تان می گذرد

و

کاش می دانستی بهشت همان

                                    قلب توست.

                                            (ع. نظر اهاری)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9:3  توسط او  | 

فکر کن از این دیوار ها خسته شده باشی از اینکه مدام  سرت می خورد به محدوده های تنگ خودت.

به دیوار هایی که گاهی خشت هایش را خودت اورده ای.

فکر کن دلت هوای ازادی کرده باشد نه ان ازادی که فقط مجسمه ای ست و به درد سخنرانی و شعار و بیانیه می خورد.

یک جور ازادی بی حد وحصر که بتوانی دست هایت را از دو طرف باز بازکنی سرت را بالا بگیری بالای بالاو با هیچ سقفی تصادم نکنی.پاهات بی وزن روی سیالی قرار بگیرند نه زمین سخت و غیر قابل  گذر.

رهای رها.

نه اصلا به یک چیز دیگر فکر کن.فکر کن دلت از رنگ ها گرفته باشد از ریاها تظاهر ها چهره های پشت رنگ ها .

دلت بی رنگی بخواهد فضای شفاف یا بی رنگ.

دلت بخواهد مثل بچه ها پایت را بزنی زمین و داد بزنی که من (این) را می خواهم.ومنظورت از این خدایی باشد که همین نزدیکی است.           

 دلت بخواهد لمسش کنی. 

دلت هوای خدایی را کرده باشد که می شود سر گذاشت روی شانه اش و غربت سال های هبوط را گریست.خدایی که بغل باز می کند تا در اغوشت بگیرد.

حتی صدایت می کند(سارعوا الی مغفره من ربکم...)

خدایی که می شود چرخید و مثل چوپان داستان موسی و شبان بهش گفت الهی دورت بگردم.

بابا زور که نیست !

من الان یه جوری ام که دلم نمی خواد خدایم پشت سلسله علت و معلولها ته یک رشته ی دور و داراز ایستاده باشد می خواهم همین کنار باشد دم دست .

نمی خواهم به یک عالمه کهکشان و منظومه و اسمان فکر کنم و بعد نتیجه بگیرم که او بالای سر همه  شان ایستاده.خدا به ان دوری برای استدلال خوب است.من الان تو حال  ضد استدلالم.خوب حالاهمه ی این ها را فکر کردی .

حا لا فکر کن خدا روی زمین خانه دارد.

خدا روی زمین خانه دارد و خانه اش از جنس دیوار نیست. از جنس فضای باز است.

بیت عتیق. سرزمین ازادی. تجربه ی نوعی رهایی که هیچ وقت نداشته ای.

حتی رهایی از خودت.

خدا روی زمین خانه دارد. یک خانه ساده مکعبی با هندسه ای ساده و عجیب.

می شود سر گذاشت روی شانه های سنگی ان خانه و گریست.می شود پرده خانه را گرفت جوری که انگار دامنش را گرفته ای.

خانه ی بی رنگی

                  خانه ی ازاد

                                 خانه ی نزدیک

                                                  بیت الله.

     حتی حسرتش هم شیرین است.

                                             ( ف. شهیدی)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 16:56  توسط او  | 

من به رفتن می اندیشم

                        چه پاسخی برای لحظه لحظه ها دارم

                                 هیچ و تا یک چقدر فاصله دارم

                                           همه

 روح های برهنه طاقت دیدنشان چه سخت است

چه طاقتی می خواهد

شنیدن انچه کسی می گوید و با دلش می گوید

نه انچه می شنود را به یاد دارد و نه انچه می بیند را

تنها اینه بدست گرفته

                         و با حقیقی ترین اندوه بر زمین

                                                            از خودش می گوید

و ان اندوه عمیق تر که

                                  نمی گوید وشنونده هم چیزی نمی گوید

                                   هر دو احساس میکنند

                                                  می چشند

                                                  می جوشند

                                                             درد جدایی را.

                                                                      (ف.د) 

   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 22:42  توسط او  |